الشيخ الصدوق ( مترجم : گيلاني )

198

الخصال ( فارسي )

ترجمهء ( 1007 ) چهلم - پيامبر ( ص ) مرا در يكى از نبردها به سر چاهى فرستاد ، آن آب نداشت بازگشتم و گفتم : آب ندارد . گفت : گل دارد ؟ گفتم : آرى ، گفت . از گل آن بياور اندكى آوردم ، در آن گفتارى گفت : آن گاه آن را داد و گفت : آن را در چاه بينداز انداختم ، ناگاه آب از آن جوشيدن گرفت تا پيرامون چاه پر شد ، آمدم و گفتم : گفت : اين كار به بركت تو بود ، من به اين منقبت در ميان ياران پيامبر مخصوص شدم . چهل و يكم - من از پيامبر شنيدم كه مىگفت : اى على مژده كه فرخ سروش نزد من آمد و گفت : اى محمد خدا به ياران تو نظر كرد ، پسر عم تو و شوى دخت تو فاطمه را برترين ياران تو گفت و او را خليفهء تو فرمود . چهل و دوم - از پيامبر شنيدم كه گفت : اى على مژده كه سراى تو در بهشت برابر سراى من است و تو در آنجا در بلندترين مقام آن با من هستى ، پرسيدم بلندترين مقام آن كدام است ؟ گفت : گنبديست